تبليغاتX
!بی خودتر از این شاید
!بی خودتر از این شاید

خدا خدا میکردم اون انگشتر اندازه م نباشه

این تنها بهونه ای بود که میتونستم برای رد کردن هدیه ت بیارم

یاد روزی افتادم که از مشهد برگشته بودیو اونو برای خودت خریده بودی

یه مروارید وسطش و چند تا نگین دورش داشت، خیلی دوسش داشتی

حالا برای اینکه دلتو نشکنم داشتم تو انگشتام امتحان میکردم

از دست چپ شروع کردم: برای اینکه بزرگه، تو اینم نمیشه گذاشت، برای اینام که کوچیکه

حالا دست راست: اینیکی نمیشه

وای خدایا به دادم برس...      اندازه ی دومی درومد

چیکار کنم؟ دلم نمیاد دستتو رد کنم

_ قابل شما رو نداره، این فقط یه یادگاری کوچیکه

.

.

.

حالا من موندم و این انگشتر

وقتی میبینمش دلم ریش میشه، نمیتونم بذارم تو انگشتم

یاد اشکات میفتم موقع رفتن

     پی نوشت:

     کاش همه چی اونطوری که تو میخواستی میموند


نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 16:26 توسط (شادی)| |

تو از دل پاییز اومدی

اومدی و هوای دلمو بهاری کردی

من عاشق پاییزم، و...  عاشق تو

.

.

.

تولدت مبارک


نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 21:25 توسط (شادی)|


این روزا خیلی حالم بده

داغی به دلم نشسته که باین راحتیا خوب نمیشه

الهی بمیرم واسه خودم که اینهمه دردو  یه جا باید تحمل کنم

این روزا از همیشه تنهاترم

.

همه ش به خودم دلگرمی میدم که شاید اگه تحمل کنم همه چی رو به راه شه،

اما من دلشو ندارم

دیگه بریدم، حال ندارم

الان فقط آرامش میخوام، آرامشی که خیلی وقته منتظرشم

احساس میکنم بد جور باختم

احساس میکنم بزرگترین شکست زندگیمو خوردم


نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 23:23 توسط (شادی)| |

امروز مال منه

روز منه

این 24 ساعتو زمین بخاطر من دور خودش میچرخه

امروز باید دنیا به کامم باشه

                   هرچی من بگم...  هرچی من بخوام


نوشته شده در پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 8:46 توسط (شادی)| |

شايد ديگه وقتشه يه ذره با خودم مهربون‌تر باشم

.

.

.

.

همين

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت 19:4 توسط (شادی)| |


پاييزه

ميگن اينجور مواقع بايد دل آدما بگيره

ياد درخت انار و برگای زردش افتادم

دلم طراحی كردن خواست

دلم حال و هوای پارسالمو خواست

همه‌مون مينشستيم دور هم، آهنگ "تو رفتی و دلم غمين شد" بسطامی گوش ميداديم

مشاعره ميكرديم و نقاشی ميكشيديم.

انقد حواسم به مشاعره بود كه طرحم از طرح همه بدتر ميشد و استاد دعوام ميكرد


يكی از قشنگترين لذتهای دنيا اينه كه آدم به يه موسيقی گوش بده

كه ياد خاطره‌ها و حال و هوای گذشته‌ش يا ياد يه كسی كه الان نيست بيفته

اين روزا اين اتفاق زياد برام ميفته

حس قشنگيه... دوسش دارم


نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت 19:22 توسط (شادی)| |


اگه دوس داشتين برين ادامه‌ مطلبو بخونين


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 22 مرداد1389ساعت 1:37 توسط (شادی)| |

پنجم خردادتان مبارك

روز تولدم را به همه‌ی هم ميهنان عزيزم تـبـريـك ميــگـويـم


نوشته شده در چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 0:28 توسط (شادی)| |

كاش تمام شوم من هم با اين ثانيه‌ها؛

با ثانيه‌هایی كه تمام شدن يك ماه را خبر ميدهد

و اين هفته‌ی پنجم بود

و من در انتظار پايان هفتمين روز از پنجمين هفته

چقدر مانده تا پايان اين برزخ يك هفته‌ای؟؟

.

پی‌نوشت:    آی قلبم...


نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 20:54 توسط (شادی)| |

.

يـوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند

ايـن بـــار مـيـبـرنـد كــه زنـدانـيـت كـنـنـد

آب طـلب نـكـرده هـميـشه مـراد نيـست

گاهـی بهانه‌ایـست كــه قربـانـيت كـنـنـد

.

امـروز بود كه تازه به اين باور رسيدم و تو اين فكـر غلط خوردم كـه؛

اگـر كـاری رو شـروع كـردی و

حـين انجـام اون كـار متوجـه شـدی كـه هـيچ مـشكـلی بـرات پيـش نـيـومـده و

هـمـه‌چی رو بـه‌ راهه و خـوب پيـش مـيره،

بـدون كـه يـه جای كـارت مـيلنگـه


برگـرد و ببيـن مـشكل كـجای كـاره كـه مـشكل نـداری...!


نوشته شده در یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 15:58 توسط (شادی)| |

بالاخره داره ميرسه اين بهاری كه اينقدر منتظرش بودم

ميدونم مياد و با اومدنش به سريال اتفاقای تلخ سال 88 تمومی ميده

يه عيد خوب و عالی رو قراره پشت سر بذاريم

يه نوروز قشنگ و شاد قراره بياد و دل همه‌مونو بهاری كنه

كه البته پشت سرش يه سال پر از انرژی رو به همراه داره

اميدوارم همه‌ی ايرانيا كنار خونواده‌هاشون يا هر جمع ديگه‌ای كه هستن شاد باشن

به اميد خدا...


نوشته شده در شنبه 29 اسفند1388ساعت 15:6 توسط (شادی)| |

بهار ميرسد اما دلم بهاری نيست

بباغ خشك خزان ديده برگ و باری نيست

.

بهار داره مياد

منتظر دعوتنامه‌ از طرف كسی نيست

حتی منتظر نميمونه تا دوستم يه ذره با غم تازه‌ش عادت كنه

آخه همين امشب باباشو از دست داد


نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 3:13 توسط (شادی)| |

قبلا‌ها به يه جمله روانشناسی (از اينايی كه همه‌ش ميخوان حال آدمو بهتر كنن) معتقد بودم، اونم اين بود كه:

"همه‌ی آدما خوبن مگر اينكه خلافش ثابت شه"

چند وقتيه از بيشتر آدما بدم مياد

از دوستام (نه همه‌شون)

از فاميلا (بازم نه همه‌شون ولی همينا هم تعدادشون خيلیه)

از آدمای تو خيابون (يه عالمه‌شون)

شديدا به اين اصل اعتقاد پيدا كردم كه:

"همه‌ی آدما بدن مگر اينكه خلافش ثابت شه"


                   هاله‌هایی از انرژی منفی اطراف خودم مشاهده ميكنم

                   اما هيچ قصد ندارم تحولی در افكارم ايجاد كنم تا سال نو حداقل


نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 1:17 توسط (شادی)| |


شب طی شد و من هنوز بيدار

شوری‌ست مرا فتاده در سر

چون ماه، فراز آسمان‌ها

سيمرغ خيال ميكشد پر...

            

           . فريدون مشيری ميگه به جای من!

نوشته شده در شنبه 8 اسفند1388ساعت 2:50 توسط (شادی)| |


میدانست انتظارش بی‌نتيجه است

ميدانست پشت تك تك ثانيه‌هایی كه برايش هر كدام يك عمر ميگذشت، هيچ ردی از حظور تو نيست

ميدانست اين بار هم مثل هميشه از ديدنت ناكام است

ديگر حرف هيچ‌كس برايش معنی نداشت

فقط منتظر بود

ساكت بود

پشت اين سكوت چه ها كه نميگذشت!

در دلش غوغایی بود

تنش گر گرفته بود، هيچ چيز خاموش كننده‌ی اين آتش درونی‌اش نبود

چشمانش مانده بود به در

همه چيز گواه برنگشتن تو را ميداد

اما حاضر بود همه‌ی عمرش را منتظر بماند تا شيرينی آن لحظه را بچشد

لحظه‌ای كه شايد هيچوقت نميرسيد!


نوشته شده در پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 1:58 توسط (شادی)| |


امشب داشتم دفتر خاطراتم رو ورق ميزدم؛ هر چند تا ورقی كه ميگذشت، يه نگاه به سر خطهاشون ميكردم برام جالب بود گذر روزها و لحظه های زندگيم به روايت مداد و كاغذ!

چند تا از اين سر خطها رو مينويسم:

امشب دوشنبه‌شب 26/شهريور/86 بعد از تموم شدن برنامه ی 90 مينوسم...

28/فروردين/87 : سلام، اين سلاميه كه شروع يه گپ كوتاه دوستانه و بی رودروايسی با خودمه، آخه امشب...

عزيزم چه روز بدی اومدی خونمون بعد از دو سال همديگرو ديديم اما تو چه روزی؛ روز مادر...

يكشنبه 10/شهريور/87 : الآن دو روزه كه از سنگچال اومدم و...

چهارشنبه 15/آبان/87 : سر كلاس نشسته بودم كه...

دوشنبه 10/فروردين/88 : امشب اولين شب بديه كه دارم تو سال 88 تجربه ميكنم اميدوارم آخريش باشه تنهام و فال حافظ ميگيرم...

سه‌شنبه 5/خرداد/88 : ساعت چند دقيقه از 12 شب گذشته، ميدونی اين يعنی چی؟ يعنی پنجم خرداد شده و تولدمه...

دوشنبه 25/خرداد/88 : دلم گرفته، دلم عجيب گرفته...

شنبه 30/خرداد/88 : آقاجون خوشكلم يادگاريت پر كشيد!...

جمعه 12/تير/88 : با خودم قرار گذاشته بودم كه تو مواقع خاص توی اين دفترم بنويسم، اما الآن مدتهاست كه مواقع خاص من شده اينجور شبها...

چهارشنبه 17/تير/88 : از خودم خيلی بدم اومده...

يكشنبه 21/تير/88 : دلم برات تنگ شده مامان، چه حس عجيبی دارم اين اولين باره كه دوری ازت دلمو تنگ ميكنه...

دوشنبه 22/تير/88 : توی تاريكی شب دو تا تيله‌ی مشكی براق ميدرخشيد، من براش لالايی ميخوندم و اونم آروم ميخوابيد...

سه‌شنبه 5/مرداد/88 : خيالت راحت، هيچی نشده، الكی دلم گرفته و...

سه‌شنبه 22/دی/88 : امشب بعد از يه عالمه وقت از ته دل خنديدم، دلم درد ميكنه...

.

اينجا فقط يه خط بالای نوشته هام معلومه اما پشت هر كدومشون يه قصه ست، يه قصه كه با خوندن اين تيترها، همه برام مرور شد و خودمو توی حال اون موقعم ديدم.

يه روزی ميرسه كه منم تموم ميشم، مثل دفترهایی كه يكی يكی تموم ميشن از بس منو توی خودشون جا دادن... .


نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 2:15 توسط (شادی)| |

.

تيك تاك

تيك تاك

تيك تاك

همه چی آرومه

تيك تاك

همه چی روی روال عاديه

تيك تاك

هيچی نشده

تيك تاك

همه خوابن

تيك تاك

هنوز خوابن

تيك تاك

نميدونم شايدم خودشونو به خواب زدن

به هر حال، تيك تاك

تيك تاك

تيك تاك

كی گفته من آروم نيستم؟!!!

تيك تاك

منم آرومم

تيك تاك

هيچی نشده

تيك تاك

هيچ كس هيچ حرفی برای گفتن نداره

تيك تاك

هنوز نداره

تيك تاك

شايدم داره و نميتونه بگه

به هر حال، تيك تاك

تيك تاك

تيك تاك

كاملا اوضاع تيك تاكه

تيك تاك

...

.

نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 1:46 توسط (شادی)| |

چه شب يلدايی چه كشكی چه دوغی امسال از هيچی خبری نيست

نه از تخمه و آجيل نه از شام فوق العاده مفصل نه از هندونه های بيمزه ی به زور نگه داشته شده برای اين شب نه از مهمون و مهمون بازی نه از فال حافظ نه از خيل عظيم انارهايی كه هر سال به بابا داده ميشد كه دون شده برگرده اما هر چی صبر ميكرديم، اناری نميديديم. خيلی بيشتر كه صبر ميكرديم ميديديم يه كاسه ی فوق العاده كوچولوی مسخره بهمون انار ميرسه، آخه بابا اين همه انارو چه جوری خوردی؟؟؟

اصلا اين چه مملكتيه؟!!!

چرا من بايد فردا تحقيقمو تحويل بدم اما هنوز تموم نشده؟

چرا من الآن نبايد حرفی داشته باشم؟

و كلی چرای ديگه...


نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 0:22 توسط (شادی)| |

"خرده بازی" يه نشونه ست؛ يه نشونه واسه اينكه اون روزها رو يادت بندازم

من و تو همبازی بوديم، مگه يادت نيست؟!

بازی ميكرديم بدون خستگی دوس نداشتيم به اين زودی ها بازی تموم شه

بين همبازی های ديگه مون فقط من و تو بوديم كه پيش هم ميمونديم

تا اينكه تو رفتی، منم رفتم. هر دو تامون بزرگ شديم...

.

بيا بازم مثل بچه گيمون با تمام وجود بازی كنيم، من خيلی ساله كه بازی نكردم.

.

اين طرف منم، اون طرف هم تو

اگه تو بخوای بازی خوبی ميشه...


نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 19:10 توسط (شادی)| |

خيلی خوب بود من اصلا تا حالا دعای عرفه رو نخونده بودم اما امسال اونو تو حرم امام رضا خوندم البته فقط معنیشو، خيلی قشنگ بود

بعد از دعای عرفه و نماز يه دفعه نقاره خونی شروع شد و همه جا به خاطر عيد قربان چراغونی شد، حرم خلوت شد و بارون ميباريد، فوق العاده رويايی

خيلی حالم بهتره


نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 18:11 توسط (شادی)| |


در دستهايم چيزی جز اشكهای بی رنگ ندارم،

حرفی بزن ميدانم پشت كلمه ها پنهانی...



روزها رو يكی يكی ميشمارم و آخر هر روز يه تيك كنار شماره ی اون روز توی تقويم ميزنم: "اينم تموم شد."

تو بگو فقط تويی كه ميتونی بگی

تا كی بايد با سكوتت حرف بزنم

خسته م خيلی خسته

به كی بگم جز تو




نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 2:24 توسط (شادی)| |

امروز وقتی رفتم تو حياط و نگاهم بهش افتاد احساس كردم چقدر دوسش دارم... خيلی برگهای خوشكلی داره باريك و ريز كه همشون يه دست زرد شده بود.

بيشتر برگهاش ريخته بود روی زمين

تو همه ی فصلها خوشكلترين درخت حياطه، اما

برفی كه تو زمستون روی شاخه های باريكش ميشينه و آخر زمستون هم با شكوفه های ريز و سفيدش، بهار با برگهای سبزش و تابستون هم با انارهاش، هيچ كدوم به پای برگهای خشكيده و زرد فصل خزان نميرسن.




نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 11:54 توسط (شادی)| |




امشب خيلی هوای دلم بارونيه

بی دليل بی دليل




نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1:49 توسط (شادی)| |

بدون خطر كردن، به دست آوردن دوست داشتنيها چگونه ممكن است و چه ارزشی دارد؟ خطرات ميتوانند محك عشق باشند و قلب را بيازمايند.

دوست داشتن، خود را به خطر افكندن است و عشق، چشم پوشيدن از خود.

عشق خود را نديدن است و او را ديدن، و اگر عاشق خود را ديد، او را در خود ديده و جز او را نميبيند. هر چيزی قيمتی دارد و قيمت معشوق حقيقی، همه چيز است. حتی بيش از همه چيز.

هر چيزی به قيمتی حاصل ميشود و اما معشوق حقيقی خودت را ميخواهد، كامل و تمام و خالصانه. كم است، كم است حتی اگر همه چيز را فدای او كنی و خود را قربانی اش. اگر او يگانه حقيقت است، پس همه چيز كم است...

سرانجام، عاشق در وجود معشوق ميميرد. اما در معشوق، مرگ راه ندارد. پس عاشق در معشوق متولد ميشود و خود، معشوق ميگردد. معشوق نيز در عاشق، آشكار ميگردد.

و عاشق در می يابد كه معشوق خودش بوده و عاشق حقيقی، همان معشوق بوده.

اين گونه است كه عشق و عاشق و معشوق يكی ميشوند زيرا يكی بوده اند و يكی هستند.

در حضور الهی اين چنين زندگی كنيم


چند خط از كتاب "نقاش و قوهای وحشی"



نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 17:34 توسط (شادی)| |



كاش پشت سرت آب نمی ريختم؛

جای پايت شسته شد

 

ردی از پايت نيست

بی خبر مانده دلم

بی خيال دل من

كوچه دلتنگ تو است




نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 1:39 توسط (شادی)| |

از بارون گفتی

از بارون شنيدم

اين قدر شنيدم تا اينكه منم از بارون گفتم

از بارون گفتم و گفتم

همه شنيدن اما...

بشنو!

اين بار من از بارون نميگم

صدای بارون مياد

ديگه تو از بارون نميگی

بارون ميگه، بارون از تو میگه


نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 16:24 توسط (شادی)| |

Design By : Night Melody