|
"خرده بازی" يه نشونه ست؛ يه نشونه واسه اينكه اون روزها رو يادت بندازم من و تو همبازی بوديم، مگه يادت نيست؟! بازی ميكرديم بدون خستگی دوس نداشتيم به اين زودی ها بازی تموم شه بين همبازی های ديگه مون فقط من و تو بوديم كه پيش هم ميمونديم تا اينكه تو رفتی، منم رفتم. هر دو تامون بزرگ شديم... . بيا بازم مثل بچه گيمون با تمام وجود بازی كنيم، من خيلی ساله كه بازی نكردم. . اين طرف منم، اون طرف هم تو اگه تو بخوای بازی خوبی ميشه...
خيلی خوب بود من اصلا تا حالا دعای
عرفه رو نخونده بودم اما امسال اونو تو حرم امام رضا خوندم البته فقط معنیشو، خيلی
قشنگ بود بعد از دعای عرفه و
نماز يه دفعه نقاره خونی شروع شد و همه جا به خاطر عيد قربان چراغونی شد، حرم خلوت شد و بارون ميباريد،
فوق العاده رويايی خيلی حالم بهتره
در دستهايم چيزی جز اشكهای بی رنگ ندارم، حرفی بزن ميدانم پشت كلمه ها پنهانی... روزها رو يكی يكی ميشمارم و آخر هر روز يه تيك كنار شماره ی اون روز توی تقويم ميزنم: "اينم تموم شد." تو بگو فقط تويی كه ميتونی بگی تا كی بايد با سكوتت حرف بزنم خسته م خيلی خسته به كی بگم جز تو
امروز وقتی رفتم تو حياط و نگاهم بهش افتاد احساس كردم چقدر
دوسش دارم... خيلی برگهای خوشكلی داره باريك و ريز كه همشون يه دست زرد شده بود. بيشتر برگهاش ريخته بود روی زمين تو همه ی فصلها خوشكلترين درخت حياطه، اما برفی كه تو زمستون روی شاخه های باريكش ميشينه و آخر زمستون
هم با شكوفه های ريز و سفيدش، بهار با برگهای سبزش و تابستون هم با انارهاش، هيچ كدوم
به پای برگهای خشكيده و زرد فصل خزان نميرسن.
امشب خيلی هوای دلم بارونيه بی دليل بی دليل
بدون خطر كردن، به دست آوردن دوست داشتنيها چگونه ممكن است و چه ارزشی دارد؟ خطرات ميتوانند محك عشق باشند و قلب را بيازمايند. دوست داشتن، خود را به خطر افكندن است و عشق، چشم پوشيدن از خود. عشق خود را نديدن است و او را ديدن، و اگر عاشق خود را ديد، او را در خود ديده و جز او را نميبيند. هر چيزی قيمتی دارد و قيمت معشوق حقيقی، همه چيز است. حتی بيش از همه چيز. هر چيزی به قيمتی حاصل ميشود و اما معشوق حقيقی خودت را ميخواهد، كامل و تمام و خالصانه. كم است، كم است حتی اگر همه چيز را فدای او كنی و خود را قربانی اش. اگر او يگانه حقيقت است، پس همه چيز كم است... سرانجام، عاشق در وجود معشوق ميميرد. اما در معشوق، مرگ راه ندارد. پس عاشق در معشوق متولد ميشود و خود، معشوق ميگردد. معشوق نيز در عاشق، آشكار ميگردد. و عاشق در می يابد كه معشوق خودش بوده و عاشق حقيقی، همان معشوق بوده. اين گونه است كه عشق و عاشق و معشوق يكی ميشوند زيرا يكی بوده اند و يكی هستند. در حضور الهی اين چنين زندگی كنيم چند خط از كتاب "نقاش و قوهای وحشی"
كاش پشت سرت آب نمی ريختم؛ جای پايت شسته شد ردی از پايت نيست بی خبر مانده دلم بی خيال دل من كوچه دلتنگ تو است
از بارون گفتی از بارون شنيدم اين قدر شنيدم تا اينكه منم از بارون گفتم از بارون گفتم و گفتم همه شنيدن اما... بشنو! اين بار من از بارون نميگم صدای بارون مياد ديگه تو از بارون نميگی بارون ميگه، بارون از تو میگه
|
About
بی خود شده ام ليكن Archivesهفته سوم آذر 1388هفته دوم آذر 1388 هفته اوّل آذر 1388 هفته چهارم آبان 1388 هفته دوم آبان 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 Links
پروفايل |