امشب داشتم دفتر خاطراتم رو ورق ميزدم؛ هر چند تا ورقی
كه ميگذشت، يه نگاه به سر خطهاشون ميكردم برام جالب بود گذر روزها و
لحظه های زندگيم به روايت مداد و كاغذ!
چند تا از اين سر خطها رو مينويسم:
امشب دوشنبهشب 26/شهريور/86 بعد از تموم شدن برنامه ی 90 مينوسم...
28/فروردين/87 : سلام، اين سلاميه كه شروع يه گپ كوتاه دوستانه و بی رودروايسی با خودمه، آخه امشب...
عزيزم چه روز بدی اومدی خونمون بعد از دو سال همديگرو ديديم اما تو چه روزی؛ روز مادر...
يكشنبه 10/شهريور/87 : الآن دو روزه كه از سنگچال اومدم و...
چهارشنبه 15/آبان/87 : سر كلاس نشسته بودم كه...
دوشنبه 10/فروردين/88 : امشب اولين شب بديه كه دارم تو سال 88 تجربه ميكنم اميدوارم آخريش باشه تنهام و فال حافظ ميگيرم...
سهشنبه 5/خرداد/88 : ساعت چند دقيقه از 12 شب گذشته، ميدونی اين يعنی چی؟ يعنی پنجم خرداد شده و تولدمه...
دوشنبه 25/خرداد/88 : دلم گرفته، دلم عجيب گرفته...
شنبه 30/خرداد/88 : آقاجون خوشكلم يادگاريت پر كشيد!...
جمعه 12/تير/88 : با خودم قرار گذاشته بودم كه تو مواقع
خاص توی اين دفترم بنويسم، اما الآن مدتهاست كه مواقع خاص من شده اينجور
شبها...
چهارشنبه 17/تير/88 : از خودم خيلی بدم اومده...
يكشنبه 21/تير/88 : دلم برات تنگ شده مامان، چه حس عجيبی دارم اين اولين باره كه دوری ازت دلمو تنگ ميكنه...
دوشنبه 22/تير/88 : توی تاريكی شب دو تا تيلهی مشكی براق ميدرخشيد، من براش لالايی ميخوندم و اونم آروم ميخوابيد...
سهشنبه 5/مرداد/88 : خيالت راحت، هيچی نشده، الكی دلم گرفته و...
سهشنبه 22/دی/88 : امشب بعد از يه عالمه وقت از ته دل خنديدم، دلم درد ميكنه...
.
اينجا فقط يه خط بالای نوشته هام معلومه اما پشت هر كدومشون يه قصه ست، يه قصه كه با خوندن اين تيترها، همه برام مرور شد و خودمو توی حال اون موقعم ديدم.
يه روزی ميرسه كه منم تموم ميشم، مثل دفترهایی كه يكی يكی تموم ميشن از بس منو توی خودشون جا دادن... .